
همــــــه انســـــانهـــامیمیـــــرند....؛
ولی شهیدان این سرنوشت همگانی رابه بهترین وجه سپری کردند.
وقتی قرار است اینجا برای انسان نماند،چه بهتر این رفتن در راه خدا انجام گیرد.
" امــــام خامنـــــــه ای "

![]()
31 شهريور که جنگ شروع شد،با همسرش به طرف جنوب راه افتاد.
توي جبهه هاي جنوب هم با همان باقي مانده اندک گروهش شاخص بود.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد تا عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود.
قرار شد شهيد وصالي هم با نيروهايش از پادگان ابوذر به گيلان غرب برود.او به همراه علي قرباني که او هم از فرماندهان زبده جنگ بودو دوره هاي چريکي را در فلسطين ديده بود و چند نفر از کردها که به منطقه آشنا بودند، شبانه براي شناسايي، عازم منطقه شدند.
روي تنگه حاجيان، نزديکي هاي ظهر عاشورا، چند گلوله به سرو کتفش خورد و از بالاي تپه به زمين افتاد.
يکي از همرزمانش به نام «آقا شمس الله» سريع خودش را به او رساند.اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد. جنازه ام را هم با خود ببريد.»
همسرش که در بيمارستان همراهش بود، مي گفت که خواب ديده امانتي را مي خواستند از او پس بگيرند.
مي گفت: اين خواب درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد.گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد.
اصغر وصالي مي گفت: «وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم، خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است.»
و بعد...
تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعيل مي گذشت و حالا نوبت او شده بود.
پيکرش را در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش يعني گروه دستمال سرخ ها به خاک سپردند.
(شهیداصغر وصالی)

آبها می جوشند وسازمی زنند،کبوتران ترانه شادی سرداده اند،
برگها برسر شاخه ها می رقصند،دلها غرق سرورند
وقلبها عجین شادی....
امروز روز آمدن زنی است به معنای واقعی انسان،
با تمام صفات پسندیده ی خداوندش...
فرشتگان برای بدرقه زهرا به زمین آمده اند..
کوهها دست به آسمان برداشته اندوشکر گزار این نعمتند
ودریاها فرش زیر پای اوشده اند.

امروز میلادزهراست ، روز زن ،
روز مــــادر ...روز او که بهشت زیر پایش است...

امروز روز تولدپاره تن رسول خداست...
همسر علی...مرد مردستان عدالت...
امروز روز مادر است،مادر زینب(س) وحسین(ع)
ومــــــــادر همه آدمیــــــــان...

" مــــــــادر جـــــان روزت مبـــــــــــارک "

ردّ پايى روى سنگر مانده است
از كدامين نعش بىسر مانده است
يك پلاك از يك نشان بىنشان
روى خاك گرم سنگر مانده است
آسمان جبهه سوسو مىزند
مثل اينكه بىمنور مانده است
روى دوش باد از ياران فقط
پرچم اللّه اكبر مانده است
***************
آسمانىها كمى آهسته تر
يك كبوتر، يك كبوتر مانده است...

داد مــــی زد؛
گریــه مــی کــرد؛
مـی گفت: مـی خواهـم صورت بـرادرم را ببـوسم...
اجــازه نمـی دادنـد.
یکــی گفت: خواهــر است مگــر چـه اشکالـی دارد؟ بگذاریــد بـرادرش را ببـوسد...
گفتنـد: اصـرار نکنیـد .....نمــی شود...
در مقابـل اصـرار زیـاد گفتنـد:
این شهیــد سر نـدارد.

نشانــی را از مــادر پـرسیدنــد
گفت: گلــزار شهــدا... قطعــه ی...
یادم افتـاد قطعــه همــان غـزل است اگـر سر نداشتــه باشـد...
عـاشقیـِّــه:
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است / دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است...
منبع:آدامس شیک


در حال نوشتن این مطلب بودم که ناگهان! پیامکــی آمـد که نوشته بود:
{بانوی نور... شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما "بی حسین" شدن تو بود و
شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم! .}
باتشکر از وبلاگ همرزمان:آدامس شیک وعلمدار
شهيد را در عاقبت انديشی وآينده نگری باکری می توان معنی کرد که گويی
آينده را به وضوح حال ديده است و نسخه ای برای همرزمانش پيچيد که امروز همه در
حيرت حقانيتش مانده اند...
نام : مهدي
نام خانوادگی : باكري
تحصیلات : مهندسي مكانيك
ولادت : 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب
شهادت : 25/11/63 عمليات بدر
نحوه شهادت : براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي
مزار : هنگامي كه پيكر مطهرش را از طريق آبهاي هورالعظيم انتقال ميدادند،
قايق حامل پيكر وي، مورد هدف آرپيجي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به
دريا پيوست....
بخشی از وصیت نامه
خدايا چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپا گناه و معصيت و نافرماني ام.
گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده
از دنيا بروم. مي ترسم رفتنم خالص نباشد و پذيرفته درگاهت نشوم.
يا رب العفو،خدايا نميرم در حالي از ما راضي نباشي.
اي واي كه سيه روز خواهم بود.
خدايا چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات كه نفهميدم.
يا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد
براي ديدار ربش ، و چه كنم كه تهيدستم،خدايا تو قبولم كن..
آيا مي دانيد ازنظر من مهمترين نياز جوانان چيست؟
نياز عمده ي جوانان، هويت است؛
بايد هويت و هدف خودش را بشناسد، بايد بداند کيست و
براي چه مي خواهد تلاش و کار کند.....
حضرت باران !
نسیم سحر، عاشقمان کرده است به بوی تو؛
کِــــــــی خواهــــــــی باریــــد؟
کِی قطره قطره، تن دیوارها را خواهی شست؟
کِی خواهی آمد تا جشن باران بگیریم؟
وقتي تو نيستي باران تمام اشكهاي دلتنگ را همنوا با خويش جاري ميكند و بغضها را ميشكند.
وقتي تو نيستي باران را نميخواهم
حتي اگر زيباترين و زلالترين باشد، تو بايد بيايي تا باران به اصالت خويش بازگردد.
تو بايد باشي تا باران به مژده آسماني بدل شود و اميد را زمزمه كند.
تو بايد باشي كه در ميان باران، چشمان مهربانت را به هر سو بدوزي و
رنگين كمان شادي را در ميان باران رحمت پروردگارت پديدار سازي.
تو بايد باشي تا باران تمام وسعت خاك را سيراب كند و گرنه
دور از تو هيچ سيلابي تشنگي هاي زمين را اقامه نخواهد كرد.
... بيا و با خودت باران بیاور

« بابا نظر – شهید محمّدحسن نظر نژاد »
غلامحسین نظرنژاد :
«یک بار به او گفتم: تو خیلی زجر می کشی؟ گفت: نه. من کجا زجر می کشم. گفتم: چرا. من این را در چهره ات می بینم. پاسخ داد: من و تو باید زجر بکشیم. کسی که به اسلام خدمت می کند، باید رنج بکشد.»
«یک بار همسرش تعریف می کرد که نیمه شب دیدم محمدحسن در جای خوابش نیست. رفتم و دیدم که روی پشت بام است و صورتش را روی خاک گذاشته و گریه می کند و با خدای خود راز و نیاز دارد و می گوید: خدایا از من راضی باش. دیگر بس است. این ترکش ها مرا خیلی اذیت می کند.»
حسین حیدری:
«وقتی کسی با او کار می کرد، احساس نمی کرد که با کسی غیر از یک دوست کار می کند. «بابانظر» برای او نام مناسبی است. او برای همه نقش پدر را ایفا می کرد.»
**********************************************
سوم خرداد ماه سال 1325 ه ش در یکی از روستاهای شهرستان درگز دیده به جهان گشود.
پدربزرگش جزو روحانیون ده بود و به این ترتیب او در خانواده ای مذهبی رشد کرد و از همان کودکی با مسائل دینی و مذهبی آشنا بود.
دوران کودکی را با کار و تلاش در روستا پشت سر گذاشت. هفده ساله بود که برای کار به مشهد رفت و در یک کارگاه بافندگی مشغول شد و تا جایی پیش رفت که توانست مهارت کافی در این زمینه کسب کند و به صورت مستقل کار بافندگی را ادامه دهد.
به روستای زادگاهش بسیار علاقمند بود و هر هفته یا هر ماه چند روزی را به روستا می رفت و به خانواده اش سر می زد.
علاقه ی زیادی به ورزش به خصوص کشتی داشت و از قدرت بدنی مطلوبی نیز برخودار بود. پس از مدتی به باشگاه ها راه یافت و تمرینات گسترده ای را در زمینه ی کشتی «چوخه» آغاز و مقاماتی نیز کسب کرد. او توانست در مسابقات سالانه ی استانی نیز شرکت کند و به عنوان یکی از سرشناس ترین کشتی گیران چوخه مطرح شود.
جوانی با تقوا، مومن، محجوب و باحیا بود و همین خصوصیات، او را از جوان های دیگر متمایز می ساخت.
از کودکی دخترعمویش را به نامش کرده بودند. بعد از رسیدن به سن بلوغ این تمایل و اشتیاق در هر دو طرف وجود داشت و بدین ترتیب ایشان در 22 سالگی با مرضیه نظرنژاد ,دختر عمویش ازدواج کرد. مراسم ازدواج آن ها در عین سادگی در همان روستا برگزار شد . به دلیل کسب و کارش در مشهد، همسرش را نیز به مشهد برد و در منزل دایی همسرش ساکن شدند.
اولین فرزند آن ها( نرگس ) در اول فروردین ماه سال 1349 و فرزندان دوم و سوم آن ها به نام های معصومه و فاطمه به ترتیب در تاریخ های 1/1/1355 و 1/1/1357 به دنیا آمدند. پس از مدتی توانستند با خرید خانه ای در منزل شخصی خود ساکن شوند.
روز به روز به دین، قرآن و اسلام توجه و علاقه ی بیشتری پیدا می کرد.
در سال 1357 موفق به شرکت در جشنواره ی کشتی طوس شد. شخص «فرح» نیز در این جشنواره حضور داشت از آنجایی که فعالیت های انقلابی در حال شکل گیری بود و نظرنژاد جزو نیروهای انقلابی به شمار می رفت، سعی در بر هم زدن برنامه ها داشت. سرانجام با کمک یکی دیگر از کشتی گیران موفق به این کار شد. به محض ورود «فرح» به سالن آن ها فریاد «مرگ بر شاه» سردادند و مردم حاضر در تالار نیز آن ها را همراهی کردند و طولی نکشید که تمام برنامه ها به هم ریخت. مردم با فشار، دیوارهای ورزشگاه را خراب کردند و به بیرون راه یافتند و فریادهای «مرگ برشاه» بیشتر و بیشتر شد. بعد از این واقعه، فعالیت های ورزشی نظر نژاد کم شد، چرا که ترجیح می داد. بیشتر وقتش را به فعالیت های انقلابی بپردازد. هر روز از صبح تا شب در تظاهرات شرکت و اعلامیه ها و پیام های امام خمینی (ره) را پخش می کرد و به عنوان یکی از نیروهای مسلح انقلاب فعالیت می نمود. مرکز تصمیم گیری های آن ها در آن روزها منزل آیت الله شیرازی بود.
ادامه راه...
قصه همان است که بود...
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...
و مسلمان را حیات در خون است که معنا میشود...

معرکه، روزی طف بود و روزی دیگر فکه و امروز میدان لولو...
گمان کردند اگر مرواریدهایش به خاک بیفتد راه آسمان گم میشود...

بگذار آل سعود این بار سپاه ابرههاش را به کعبهی انسانیت روانه کند...
چه باک که او بالمرصاد است...
و ابابیل در اوج پرواز...
بـــــــرادر بحرینـــــی:
صلاح عباس حبيب
شهادتت مبــارک...


بخـــش اول : مـــــــا
بخـش دوم : در
ماهر چه می کشیم از بخش دوم است....

سلام ما بر مدینه وقبر مخفی تو
شهادت زهرای مرضیه تسلیت باد...
" التمــاس دعـــا "


|
اين بخش حاوي برگزيده اي از كلام شهدا در وصاياي ايشان ميباشد كه در مورد موضوعات مختلف از قبيل پيام ها ، نظرات ، اهداف و جهان بيني شهدا تهيه گرديده است .
************
بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، هیچ از خود پرسیده ای كه چرا اینان خود را راهیان كربلا نامیده اند، با این همه شیدایی و اشتیاق كه هنوز قافله سال شصت و یكم هجری قمری به بیابان كربلا نرسیده است. مگر آنان سر مبارك امام عشق را بر فراز نیزه ندیده اند؟ مگر شفق را ندیده اند كه چه سان در خون نشسته است؟ ... به نام او كه نامش داروي دلهاي خسته است و ذكرش ضفاي قلبهاي شكسته. معرفتش معراج عارفان است و قدرتش موجب استواري مجاهدان فيسبيلالله. سپاس او را كه مصيبت را موجب تعالي انسان قرار داد، بشر را صاحب اراده نمود و به وي نعمت انتخاب عطا فرمود تا «أسفل السافلين» را زير پا نهد و پذيراي «انا اليه راجعون» گردد. آنگاه در مقام «رضيالله عنهم و رضوا عنه» آرام گيرد.
خداوندا، بندگاني بوديم با كولهبار سنگين تملقها. بار سنگيني بود و غرق در دنيا تا آنكه از لابلاي امواج رحمت «مقلب القلوب» بناگاه برقي جهيد و تا اعماق جان دويد. و در جان مرده ما روحي ديگر دميد. جاي درنگ نبود، برخاسته و در اين خيل روندگان راهت دويديم. پس، ديگر بار فرياد كرديم پروردگارا، ياوري هستيم از ياوران مكتب و هوايي زيارت حسين(ع) كه براي رسيدن به كربلاي تو بسياري شهيد داديم.
حسين جان، هواي تو در دلهايشان بود كه تو در وقت «شهادت» سرهايشان را به دامان گرفتي. و اين بار نسيم جانبخش رحمت خداوندي بود كه بر چهرههاي عرق كرده و تنهاي زخم خورده من وزيد و صبح صادق نويد ميداد در حاليكه با خالق خويش زمزمه ميكرديم. هواي ديدار حسين(ع) در دلم بود. خداوندا، خون من در قبال شهيدان ناقابل است.
حبيبالله خطيبي
نام تو وسعتی ست پر از آبروی عشق
باور کن ای همیشه عیان!گم نمی شوی در قلب آنکه عاشق نام بلند توست ای آبروی هر دو جهان گم نمی شوی ..... |
مسئولیت: فرمانده تیپ یکم لشکر 14 امام حسین(علیه السلام)
تولد: 1342
عروج: 24/11/64 عملیات والفجر 8 ، منطقه فاو
در دوران انقلاب با اینکه سن چندانی نداشت به اندازه توان خود در رویداد های انقلاب شرکت و فعالیت کرد.هنوز در اوان جوانی بود که بعد از انقلاب،روستاهای سمیرم و بوئین میاندشت را زیرپاگذاشت ودر خدمت انقلاب، به کمک محرومان و مستضعفان آنجاشتافت. با شروع درگیریهای کردستان با سن کم و جثه کوچک، به هرنحو ممکن، خود را به آنجا رساند. در کردستان شاهد درگیریها و خیانتهای مدعیان طرفداری از خلق یعنی دمکراتها و چپ گراها بود و در آنجا کم کم چهره خود را نشان داد.سالها شرکت فعالانه و مستمر او در جبهه های خون و آتش و درگیری با گروههای محارب و منافق در جنوب وغرب از او فرمانده ای ساخته بود شجاع، صبور و رازدار. زاهد شب بود و شیر روز. بارها تا مرزشهادت پیش رفت. در سال 1363 به مکه معظمه مشرف شد وپس از چندی ازدواج کرد.
او به عنوان فرماندهی مدیر ولایق، هدایت بخشی از نیروها را در حمله به فاو،بعهده داشت. در منطقه استراتژیکی کارخانه نمک از خود رشادتهای فراوان نشان داد و سرانجام پس از شش سال رشادت و جانبازی، در سن 22 سالگی، در یک عروج آسمانی، تماشاگر راز شد و روح و جسم خود را نثار دوست کرد.
***********************
فرازی از وصیت نامه شهید:
بعضی وقت ها انسان خود را در راهی می بیند که در آن راه
یا باید کشته شدن در راه خدا را انتخاب کند یا سر تعظیم در برابر غیر خدا فرود آورد.
مردان خدا اولین راه را انتخاب می کنند.










